حكيم ابوالقاسم فردوسى
767
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز كابل بيامد پر از داغ و دود * شده روز روشن بروبر كبود خروشان همه زابلستان و بست * يكى را نبد جامه بر تن درست بپيش فرامرز باز آمدند * دريده بر و با گداز آمدند بيك سال در سيستان سوك بود * همه جامههاشان سياه و كبود [ بيهوش گشتن رودابه از سوگ رستم ] چنين گفت رودابه روزى بزال * كه از داغ و سوك تهمتن بنال همانا كه تا هست گيتى فروز * ازين تيرهتر كس نديدست روز به دو گفت زال اى زن كم خرد * غم ناچريدن بدين بگذرد برآشفت رودابه سوگند خورد * كه هرگز نيابد تنم خواب و خورد روانم روان گو پيل تن * مگر باز بيند بران انجمن ز خوردن يكى هفته تن باز داشت * كه با جان رستم بدل راز داشت ز ناخوردنش چشم تاريك شد * تن نازكش نيز باريك شد ز هر سو كه رفتى پرستنده چند * همى رفت با او ز بيم گزند سر هفته را زو خرد دور شد * ز بيچارگى ماتمش سور شد بيامد ببستان بهنگام خواب * يكى مرده مارى بديد اندر آب بزد دست و بگرفت پيچان سرش * همى خواست كز مار سازد خورش پرستنده از دست رودابه مار * ربود و گرفتندش اندر كنار كشيدند از جاى ناپاك دست * بايوانش بردند و جاى نشست بجايى كه بوديش بنشاختند * ببردند خوان و خورش ساختند همى خورد هر چيز تا گشت سير * فگندند پس جامهء نرم زير چو باز آمدش هوش با زال گفت * كه گفتار تو با خرد بود جفت هرانكس كه او را خور و خواب نيست * غم مرگ با جشن و سورش يكيست برفت او و ما از پس او رويم * بداد جهان آفرين بگرويم بدرويش داد آنچ بودش نهان * همى گفت با كردگار جهان كه اى برتر از نام و ز جايگاه * روان تهمتن بشوى از گناه بدان گيتيش جاى ده در بهشت * برش ده ز تخمى كه ايدر بكشت [ سپردن گشتاسپ شاهى به بهمن و مردن ] چو شد روزگار تهمتن بسر * بپيش آورم داستانى دگر چو گشتاسپ را تيره شد روى بخت * بياورد جاماسپ را پيش تخت به دو گفت كز كار اسفنديار * چنان داغ دل گشتم و سوكوار كه روزى نبد زندگانيم خوش * دژم بودم از اختر كينه كش پس از من كنون شاه بهمن بود * همان راز دارش پشوتن بود مپيچيد سرها ز فرمان اوى * مگيريد دورى ز پيمان اوى يكايك بويدش نماينده راه * كه اويست زيباى تخت و كلاه به دو داد پس گنجها را كليد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد به دو گفت كار من اندر گذشت * هم از تاركم آب برتر گذشت نشستم بشاهى صد و بيست سال * نديدم بگيتى كسى را همال